تبليغاتX
سرزمین من

سرزمین من

ارزش زندگی

خبر درگذشت دو دانشجوی دختر دانشگاه مازندران بر اثر گازگرفتگی در خوابگاهشان، چند روزی است منتشر شده. اما یکبار بیایید همه سایت های خبری و سیاسی را مرور کنیم تا ببینیم این خبر، در چندتا سایت بازتاب یافته؟ تقریبآ هیچ! حالا فرض کنیم همین دو دانشجوی دختر، مورد تعرض یا تجاوز واقع شده بودند. مطمئنم  بازتابی صدها برابر می یافت. این یعنی چنان کلیشه های جنسیتی در ذهنمان نشسته که زن، هنوز "ناموس" است. اگر بمیرد خیلی مهم نیست ولی نباید به او تعرض یا تجاوزی شود. یعنی "بدن زن" هنوز با ارزش تر از "جان زن" است ( یادم هست پس از قتل زهرا کاظمی، دعوای اصلی این بود که در زندان به او تعرضی صورت گرفته یا نه؟ کسی نمی گفت که آی آدمها! یک "انسان"، جان داده... این مهمتر است یا حفظ بدنش؟). فاجعه از درون ذهن ماست که آغاز می شود...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 21:3  توسط علی   | 

لنگه کفش در دستان مرتضوی

دیشب نشسته بودم اخبار ۲۰:۳۰ شبکه دو را می دیدم. خبرنگار، با لنگه کفشی به میان مردم (مردم؟) رفته بود و بعد از سوال از آنها درباره واکنششان به پرتاب لنگه کفش از سوی خبرنگار عراقی به سوی جرج بوش، از آنها می خواست فرض کنند بوش در برابرشان است، لنگه کفش را بگیرند و پرتاب کنند!!

به گمانم اگر "سعید مرتضوی" در این مسابقه شرکت می کرد حتمآ قهرمان می شد. برای این ادعایم دلیل محکم دارم. دلیلش، گوری است در شیراز که رویش نوشته: "آرامگاه هنرمند و خبرنگار عکاس دکتر زهرا کاظمی..."

منبع عکس: سایت فارس دیلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 13:21  توسط علی   | 

شاعر فیلمساز

مرا چشمیست خون افشان زدست آن کمان ابرو/ جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو...

می شود صدای جاودانه محمد رضا شجریان را روی تصاویر ساخته علی حاتمی در فیلم "دلشدگان"، بارها و بارها دید، آنجایی که لیلای جوان از روی پله ها پایین می آید و شجریان می خواند:" غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی... نگارین گلشنش رویست و مشکین سایبان ابرو". صد بار هم که این آواز و آن تصاویر را دیده باشم باز هم دلم می لرزد وقتی آن را می شنوم و می بینم...

یاد شاعرترین فیلمساز ایرانی بخیر..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 0:0  توسط علی   | 

زیستن در فضای امنیتی...

امروز سرانجام بعد از مدتها موفق به زیارت " گیت های امنیتی" دانشگاه تهران شدم.این گیت ها، طراحی شده اند تا دقیقآ در لحظه ورود به دانشگاه احساس کنید که وارد یک محیط امنیتی و نه آموزشی و پژوهشی می شوید. این گیت ها را که دیدم، یاد روز اولی افتادم که در آلمان می خواستم به دانشگاه بروم. با همین تصویری که از درب ورودی دانشگاه در ایران و تعدد نگهبانها و حراست دانشگاه و چک کردن کارت دانشجویی داشتم با خودم می گفتم حالا جلوی درب ورودی، چه طوری ممکن است من دانشجوی ایرانی(همین ایرانی بودن برای مشکوک شدن کافی است) را بدون کارت دانشجویی به داخل راه بدهند. ترسان و لرزان خیابان دانشکده را طی کردم و وقتی به جلوی ساختمان رسیدم فهمیدم چه اشتباه بزرگی می کردم که می ترسیدم... دانشگاه اصلآ دیوار و نرده ای نداشت که بخواهد درب ورودی و گیت امنیتی و مامور حراست داشته باشد!!! بعد از چند هفته از یکی از دوستان آلمانی، دلیل این بی در و دیوار بودن مجموعه دانشگاه را پرسیدم. با تعجب جواب داد که خب معلوم است. کسی به دانشگاه مراجعه می کند که لابد اینجا، کاری دارد. برای چی باید جلوی در ساختمان کنترل شود؟ بعد از من خواست تصویری از دانشکده خودمان در ایران را نشانش بدهم. تصویر ورودی دانشکده را از روی وب سایت، نشانش دادم که محوطه ای است با نرده هایی بلند و گیت نگهبانی آن هم کاملآ در عکس، واضح بود. این دوست آلمانی من با تعجب پرسید:" علی! آیا تو در یک restricted area کار می کنی؟!!"

این دوست آلمانی من نمی دانست که اینجا، هفتاد میلیون آدم با هم در یک restricted area زندگی می کنند....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 18:17  توسط علی   | 

برای 16 آذر

بنفشه پشت میله ها، دوباره در ۲۰۹/ درخشش هزار و یک ستاره در ۲۰۹

طنین " زنده ام هنوز"، صدای" من نمرده ام"/ شکستن سکوت یک هزاره در ۲۰۹

گلوله های آتشین برای مرگ تیرگی/ نهان شده کنون به هر کناره در ۲۰۹

هوای درس و مدرسه، فضای کار و کارزار/ دو سطر مشق پاره پاره پاره در ۲۰۹

به دست پرتوان زن، به نام تو به نام من/ کشیده شد هزار و یک نگاره در ۲۰۹

دو آفتاب پرفروغ، نهان به زیر چشم بند/ سکوت شب فقط به یک اشاره در ۲۰۹

بنفشه پشت میله ها، دوباره در ۲۰۹/ درخشش هزار و یک ستاره در ۲۰۹

اجرای این ترانه را با صدای زیبای " مرجان" که خود سالها زندانی سیاسی بوده است از اینجا ببینید...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 17:41  توسط علی   | 

شیب فاضلاب های هستی...

«آغاز كوچه هاي تنها

و مدخل خيابان هاي دشوار

تف كرده است دنيا در اين گوشه خراب

و شيب فاضلاب هاي هستي انگار  اين جا

پايان گرفته است»

 

متن کامل این شعر محمد مختاری را ازاینجا بخوانید...

آرامگاه محمد مختاری در امامزاده طاهر کرج

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:28  توسط علی   | 

سلام بر طالبان

در اواسط دوره مجلس پنجم، جمعی از نمایندگان، طرحی با عنوان " انطباق امور پزشکی و موازین شرعی" ارائه دادند که در چند سال اخیر، جلوه های زشت آن، بیش از گذشته نمایان شده است. خلاصه این طرح ارتجاعی آن است که زنان توسط زنان و مردان توسط مردان، معاینه و درمان می شوند! امروز که برای کاری به یکی از درمانگاههای سپاه پاسداران سر زده بودم دیدم حتی "بخش خونگیری" زنان و مردان را از هم جدا کرده اند و تکنسین مسوول خونگیری هم بر اساس جنسیت انتخاب شده است! نمی دانم دامنه این زنانه-مردانه کردن تا کجا قرار است ادامه یابد... شاید پس از مدتی، ازدواج هم فقط با همجنس امکان پذیر شود. خدا را چه دیده اید. ما که همه چیزمان در دنیا تک و نمونه است شاید تبدیل شویم به اولین کشور دنیا که در آن مردان فقط حق دارند با مردان و زنان هم فقط با زنان ازدواج کنند!!! مطمئن باشید در آن روز فرضی، صدها آیه و حدیث هم برای اثباتش می آورند!

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 17:15  توسط علی   | 

یاد ساعدی

"او به پاریس رفت که بمیرد، همان کار که هدایت کرد. ساعدی نوشته بود از دو چیز می‌ترسم یکی از خوابیدن، یکی از بیدار شدن... او کی برخواهد خاست تا کابوس دراز مرگ را به ما بگوید."            امیر حسین چهلتن

 

این هم نوشته دو سال قبل خودم در همین روز که خیلی دوستش دارم:

به گمانم امروز در همان ساعاتی که جمعی از ایرانیان غربت نشین در گورستان پرلاشز پاریس گرد آمده بودند تا بیستمین سالروز خاموشی زنده یاد دکتر غلامحسین ساعدی را گرامی بدارند، هزاران فرسنگ دورتر اینجا در قلب تهران منوچهر آتشی هم رفت. حدیث تنهایی و بی کسی اهل فرهنگ، روایتی تکراری شده است، چه نامت غلامحسین ساعدی باشد و در تنهایی و سیاهی سالهای دهه شصت زیر سقف آن خانه سرد و نمور حومه پاریس در غربت و بی کسی آنقدر خون، استفراغ کنی تا جان بدهی و در خاک غربت آرام بگیری و چه نامت منوچهر آتشی باشد و بی همراه و آشنا در میانه این شهر شلوغ بی هویت قلبت بایستد. منوچهر آتشی پیشتر از اینکه "چهره ماندگار" شود، یا شاعری چیره دست باشد، "معلم" بود. پس چرا نشسته ایم... به احترام آقای معلم "برپا!"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 17:55  توسط علی   |