امروز سرانجام پس از ۶-۵ سال رانندگی در خیابان ها و ۱۵۰۰ کیلومتر راندن در جاده ها، گواهینامه گرفتم!!! آخر امتحان، آقای افسر رو کرد به من و گفت:" از ماشین برو بیرون". من هم هاج و واج گفتم بله؟ برم بیرون؟ افسره که با یه آدم گیج برخورد کرده بود گفت:" آقا جان برو بیرون، میخوام ببینم بلدی از ماشین پیاده بشی یا نه!!!"
راستی! خواهر مهربونم تولدت مبارک!
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 21:23  توسط علی
|
دریادار دکتر احمد مدنی درگذشت. نمی خواهم روضه بخوانم که کارمان از نوحه سرایی گذشته است. آنچه آزار دهنده است سانسور و فشار سهمگینی است که بر مطبوعات وارد می شود تا جایی که حتی در انتشار خبر درگذشت فرمانده سابق نیروی دریایی و یکی از رجال خوشنام سیاسی-نظامی نیز نمود پیدا می کند. دیروز که روزنامه شرق را خریدم، دیدم که در صفحه اول تیتر زده :"مرگ احمد مدنی". به عبارتی آنقدر فشار سانسور بر مطبوعات بالا رفته که حتی برای درج خبر از میان رفتن سربازی میهن دوست چون احمد مدنی هم باید مراقب باشند تا از واژه "درگذشت" برای وی استفاده نکنند تا خدای ناکرده از این بابت غباری بر دامن ملوکانه ننشیند. اینها زمانی تاسف آورتر می شود که این خبر را هم شنیدم: چندی پیش یک گورخر کمیاب و در حال انقراض در یزد به دلیل آسیب و عفونت جان داد. آن وقت روزنامه همشهری نوشته بود: "گورخر يزدي درگذشت"...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 19:7  توسط علی
|
قبلآ خیال می کردم تنها کالای دانمارکی موجود در ایران شیرینی دانمارکی است(!)، ولی امروز خبر دار شدم قضیه به این سادگی نیست! آقای دکتر الهام سخنگوی دولت در پاسخ به سوالی در مورد تحریم داروهای دانمارکی و تاثیر آن بر بیماران ایرانی گفته اند: "جهتي ندارد كه شما بيماران خاص را نگران كنيد. جايي براي نگراني وجود ندارد. دولت با برنامه و تدبير عمل ميكند" و در ادامه در اظهار نظری تاسف برانگیز فرموده اند:"غفلت نكنيد كه پيامبر اكرم (ص) در نزد آحاد ملت ايران از جان نيز عزيزتر است و ما نبايد اجازه دهيم به دليل وابستگي اقتصادي، آنها به پيامبر عظيمالشان اسلام اهانت كنند. انرژي معنوي و اعتقادي جهان اسلام فراتر از وابستگي به يك كالاي اقتصادي و يك كشور است." نمی دانم اگر پسر و دختر این آقا، بیمار بود و نیازمند دارو، آیا باز هم اینگونه از کیسه جان مردم ایران و نام رسول گرامی اسلام خرج می کرد؟ چرا مردم ایران فقط وقتی عزیز می شوند که قرار است از جان خود مایه بگذارند؟ ظاهرآ مردم باید هزینه بدهند تا شعارهای بی حاصل و البته پرهزینه، موتور حرکت توده های جاهل و تحمیق شده شود. البته آقای دکتر الهام، پای دانشمندان جوان ایرانی(!!!) را به صنعت داروسازی هم باز کرده اند و گفته اند:" ما در عرصهي توليدات داخلي نيز در اين جهت دستاوردهاي خوبي داشتهايم. ما نبايد توانمندي داخلي را نيز در اين عرصه ناديده بگيريم." اگر می توانید این داروها تولید کنید و حتی به همان نرخ مشابه خارجی عرضه کنید، چرا شروع نمی کنید؟ از دانشمندان جوان دارویی(!) استفاده کنید و البته شعار بدهید: صنایع دارویی، حق مسلم ماست!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 21:23  توسط علی
|
بر اساس آنچه آقای دکتر شیرزاد می گویند "سر تاپاي اين فناوري هسته اي در صورت موفقيت صد در صد منجر به ساخت نيروگاهي مي شود كه 1000 مگاوات برق توليد خواهد كرد. در حالي كه هم اكنون ما حدود 40 هزار مگاوات ظرفيت نصب شده داريم. يعني در بهترين شرايط حدود دو ونيم درصد به توليد برق ما اضافه مي شود." حساب کنید میلیونها دلاری که در طی ۳۰ سال گذشته به جیب آلمان و فرانسه و روسیه و البته قاچاقچیان هسته ای پاکستانی ریخته شده ( و هنوز هم ریخته می شود) و آنها را اضافه کنید به فرار سرمایه های کلان در طی ماه های گذشته و فشارهای سهمگین سیاسی بر کشور. جدآ فکر می کنید این همه هزینه دادن برای تولید ۱۰۰۰ مگاوات برق است و اگر چنین باشد آیا ارزش دارد؟!
در ضمن، برای دکتر شیرزاد نوشتم: "سال گذشته با 2 گوش خودم از زبان آیت الله مشکینی در نماز جمعه قم شنیدم که فرمودند اگر غربی ها می گذاشتند جوانهای ایران اسلامی، اورانیوم را نه 3-4 درصد بلکه تا 100 درصد غنی می کردند!!!" دکتر شیرزاد هم در واکنش به این سخن حکیمانه نوشته اند: "اگه بشه چی ميشه. منتظر باشيد کم کم آگهی کنند سوپر مارکتها هم به عنوان چاشنی غذا اورانيم غنی شده بفروشند. فعلا قرار است ما سی در صد زير قيمت غربی ها عرضه کنيم!"
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 21:1  توسط علی
|
گاهی اوقات چیزهایی می شنویم یا می خوانیم که نمیدانم باید به آنها خندید، بی تفاوت از کنارش عبور کرد یا اینکه نشست و های های گریه کرد. درپی چاپ کاریکاتور پیامبر اسلام، جماعت بیکاری که فقط نعره زدن بلدند به خیابانها ریخته اند و در کنار شعارهای تند و تیز، خواستار تحریم کالاهای دانمارکی شده اند. هرچه فکر کردم در ایران به جز شیرینی دانمارکی- که آنهم فقط اسمش دانمارکی است- کالای دانمارکی دیگری وجود ندارد. با این اوصاف برای عقب نیفتادن از مسلمانان غیور سایر کشورها، "يكي از آزادگان هشت سال دفاع مقدس در نامهاي به وزارت بازرگاني پيشنهاد كرده است كه براي مقابله با اهانتهاي مطبوعات برخي كشورهاي غربي بهويژه دانمارك به پيامبر بزرگ اسلام و به منظور ترويج نام و فرهنگ ناب محمدي، طي ابلاغيهاي به اتحاديه قنادان، نام شيريني دانماركي را به نام شيريني «گلمحمدي» تغيير دهند." به خدا شوخی نمی کنم!!! بروید به این آدرس تا متن خبر را بخوانید!!
البته آقای دکتر احمد شیرزاد ( استاد فیزیک دانشگاه) هم در وبلاگ ارزشمندشان، حکایتی نوشته اند که نقل آن خالی از لطف نیست:" يكی از استانداران دولت فخيمه در جلسه رؤسای دانشگاههای استان مربوطه سخنان مبسوطی ارائه فرموده اند كه آری علم و دانش چقدر نيكوست و جوانهای ما چه كرده اند در اين عرصه و... خلاصه جناب ايشان مبهوت سخنان خودشان بوده اند كه از دهانشان در رفته است كه: "بله من شنيده ام دختر خانم نابغه ای هستند در كرج كه در خانه خودشان اورانيوم غنی می كنند. آشنايان شان او را به آقای رئيس جمهور معرفی كرده اند و ايشان هم گفته اند برود پيش آقای آقازاده راجع به روش غنی سازی اش توضيح بدهد."
اینها را نوشتم تا حکایتی را نقل کنم: می گویند سالها پیش مردی که قصد سفر حج داشت، از اهالی شهرش حلالیت می طلبید. در انتها به سراغ حیواناتش رفت و از الاغ و شترش هم حلالیت طلبید که اگر روزگاری با شلاق، آنها را آزرده است، او را ببخشند. در این هنگام، شتر به زبان آمد و گفت تو را نمی بخشم! مرد پرسید چرا؟ شتر گفت: شلاق زدن هایت را می توانم فراموش کنم اما روزی افسار من را به پشت این الاغ بستی. این را نمی توانم ببخشم!!" امروز به دهان اهل علم در ایران افسار زده اند که هیچ، این افسار را به الاغ هم بسته اند!!!
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 23:19  توسط علی
|
این روزها و در بحبوحه بحران اتمی، آنچه فراموش شده است سرنوشت انسانهایی چون "اکبر گنجی" است. خاطره ای به یادم آمده از نخستین سالهای دوران دانشجویی که مصادف بود با دوم خرداد. بعدازظهر یک روز پاییزی، قرار بود سخنرانی اکبر گنجی و عمادالدین باقی در پردیس دانشگاه برگزار شود. به سنت آن سالها، همراه ۲-۳ نفر از دوستانم و البته خواهرم که پای ثابت این جلسات بود، عازم سالن سخنرانی شدیم. از همان ابتدا، با وجود حضور گسترده "برادران و خواهران متعهد"، جو جلسه آرام پیش می رفت تا اینکه نوبت به پرسش های حضوری رسید. مجری، نام "سید مهدی..." را خواند تا سوالش را مطرح کند. این سید اولاد پیغمبر در سالهای جنگ، عضو سپاه پاسداران آبادان بوده و در جریان دفاع از آبادان مجروح شده بود. البته خیال نکنید این برادر عزیز از جماعت انصار حزب الله بود که بر عکس از منتقدین جدی جمهوری اسلامی به شمار می رفت، اما به دلیل سابقه طولانی حضور در جبهه کسی جرات نداشت مزاحمش شود. خلاصه رفت پشت تریبون قرار گرفت، سینه اش را صاف کرد و گفت:" من سوال ندارم. فقط می خواستم چند بیت شعر بخوانم که فرض کنید شاعر در وصف بنگلادش یا بورکینافاسو یا کاستاریکا سروده است!" همه حاضرین در سکوت محض منتظر شعر این برادر جانباز شدند! نفسش را فرو کشید و با صدای محکمی گفت:" واندر آنجا که حق سر به زیر است/ واندر آنجا که ظالم، امیر است..." بیت دوم را هنوز شروع نکرده بود که سیل برادران انصار همراه با شعارهای خواهران محجبه سرازیر شد. اکبر گنجی که در میانه سن به دام افتاده بود از میان حلقه دانشجویان با هر زحمتی خارج شد و باران مشت و لگد و فحش بود که فضا را عطرآگین می کرد...
چند سال بعد که معصومه شفیعی(همسر مبارز گنجی) به شهرمان آمده بود، خواهرم از او درباره آن شب پرسید. خانم شفیعی می گفت قبل از سفر، اکبر را نصیحت کردم که نگذارد جلسه به تشنج کشیده شود. اما آخر شب که اکبر به خانه برگشت، بدون مقدمه گفت: به خدا این دفعه تقصیر من نبود. بچه ها خودشان جلسه را به هم زدند!!!
این را نوشتم تا "اکبر" را، معصومه شفیعی را، رضوانه را، کیمیا را، خرداد ۶۰ را و تابستان سیاه ۶۷ را از یاد نبریم. "فراموشی"، درد فراگیر ماست. این لینک را ببینید تا آن سالهای سیاه، هرگز از یادمان نرود...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 20:37  توسط علی
|
"در مدت اقامتم در نجف، مانند بسیاری از طلاب، شبهای جمعه به کربلا می رفتم. یکبار که مشرف شدم خیلی ساده خدمت حضرت اباعبدالله الحسین(ع) عرض کردم: " آقا مایلم ازدواج کنم".... اصغر آقا گفت: "آقای مشکینی دختری دارد ولی کوچک است. می خواهی برایت درست کنم؟" ....از مادرم و عمه ام خواستنم که به قم بروند و ایشان را ببینند.... آنها رفتند و دیدند و پسندیدند و در پاسخ نامه من نوشتند:" خوب است ولی خیلی کوچک است". او در آن هنگام تقریبا ۹ ساله بود....پیشنهاد کردم جشن ازدواج ما هر چه زودتر برگزار شود... آقای مشکینی در ابتدا موافق نبود. دلیل مخالفتش هم کوچک بودن همسرم از نظر سنی بود. چون در آن هنگام ۱۱ سال بیشتر نداشت. اما من موضوع را پیگیری کردم که همسر من است و شرعا حق دارم او را به خانه خود ببرم....سرانجام آقای مشکینی راضی شد و جشن ازدواج ما در سال ۱۳۴۷ برگزار شد..."... به فضل خدا نرگس خانم در ۲۸ /۵/ ۱۳۴۹ دیده به جهان گشود.
به نقل از کتاب "خاطره ها" نوشته حجت الاسلام محمد محمدی ریشهری که مسوولیتهایی داشته اند از جمله: وزیر اطلاعات، دادستان کل کشور، دادستان ویژه روحانیت و نماینده مجلس خبرگان.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 21:37  توسط علی
|
قول داده بودم از پدیده ای بنویسم که احتمالآ برای نخستین بار در جهان رخ داده است. آنهم در ایران! فرض کنید دانشجوی مقطع تخصصی هستید و می خواهید پایان نامه خود را انتخاب کنید. فکر می کنید استاد راهنمای پایان نامه باید چند سال قبل از شما فارغ التحصیل باشد؟ ظاهرآ بر اساس قوانین موجود، حداقل مرتبه علمی استاد راهنمای پایان نامه، باید دانشیاری باشد که فکر کنم حداقل ۵ سال طول می کشد. حالا بروید به این صفحه، تا ببینید در مملکت امام زمان هیچ امر غیرممکنی وجود ندارد! در ردیف ۱ دانش آموختگان دوره اول دکترای رشته فراورده های بیولوژیک، نام " دکتر مرتضی آذرنوش" وجود دارد که در بهمن ۱۳۷۰ وارد دوره دکترا شده اند که اگر اشتباه نکنم در محدوده سال ۱۳۷۸،پست معاون وزیر بهداشت را نیز بر عهده داشته است. در ردیف ۱ دانش آموختگان دوره دوم دکترای همین رشته( یعنی ورودی بهمن ۷۱)، نام دکتر"مینا ابراهیمی راد" به چشم می خورد که استاد راهنمای ایشان کسی نیست جز مرتضی آذرنوش!!! به عبارتی، استاد راهنمای پایان نامه تخصصی این خانم، دانشجوی یک دوره قبل از خود ایشان بوده اند.در ضمن، دوره دانشجویی ایشان هم حدود ۱۱سال طول کشیده است. اگر کسی بتواند یک نمونه مشابه این پدیده بی نظیر( که استاد راهنمای دانشجوی مقطع تخصصی، یک دانشجوی دیگر باشد) را معرفی کند حرفم را پس می گیرم و عذرخواهی می کنم!
+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 21:19  توسط علی
|