تبليغاتX
سرزمین من

سرزمین من

عدالت و صدام

شاید برای ما که معنای عدالت را بر پشت بام "مدرسه علوی" جستجو کردیم و آن را پشت دیوارهای اوین یافتیم، تقاضای عدالت و محاکمه منصفانه برای صدام حسینی که یزیدش می خواندیم کمی عجیب باشد. از عمق وجودم آرزو می کنم او اعدام نشود تا بیاموزیم و بیاموزند "بی جان کردن انسان" حتی اگر آن انسان، "صدام یزید" باشد کاری بدوی است. می دانم این آرزو تا واقعیت فرسنگ ها فاصله دارد و همان ملت عقب نگه داشته شده امروز فریاد "الموت لصدام" سر می دهند و صدام اولین قربانی فقر و جهالت و عقب افتادگی خودساخته می شود. مردم آفریقای جنوبی با رهبری ماندلای بزرگ آموختند که "نمی توانند فراموش کنند" اما می توانند "ببخشند" و در نقطه مقابل همانقدر که ما در ایران با اعدام نصیری و هویدا و رحیمی و خسروداد به عدالت رسیدیم، عراقی ها هم با اعدام صدام به عدالت می رسند!  فراموش نکنیم که:" خون به خون شستن محال آمد محال".  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 22:21  توسط علی   | 

دکتر غلامحسین صدیقی

استادی دانشگاه تهران، بنیانگذاری "جامعه شناسی در ایران" یا داشتن سمت وزارت در دولت ملی مصدق، هیچکدام توصیفی دقیق و کامل از چهره تابان فرهنگ و علم و سیاست، "دکتر غلامحسین صدیقی" نیست. هم او که وجاهت ملی را برای "سنگ قبر" خود نخواست.آنگاه که توفان انقلاب برپا شده بود، محکم و راسخ بر عقایدش ماند و تسلیم جو غالب روزگار نشد. دکتر صدیقی از آن نوادر روزگار است که نه در زمان خود و نه پس از مرگ به اندازه و قدرش شناخته نشد. به قول دکتر عباس میلانی " آنچه که بیهقی در باب استاد خود گفته بود به راستی درباره استاد نسل ما، دکتر صدیقی هم صدق می کند که مردی بزرگ بود این استاد و باید قلم را لختی بر وی بگریانیم..."

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 22:1  توسط علی   | 

1367

شهریور ماه برای پدرها و مادرهایی که بچه مدرسه ای دارند شروع خرید کردن است و برای بچه ها هم بوی نوشدن کیف و کفش و لباسها را به ارمغان می آورد. شاید، شهریور از جهاتی شبیه اسفند باشد با آن روزهای پر دلشوره ای که در انتظار نوروزیم.اما... اما برای من، شهریور که می رسد حس بدی را به همراه می آورد. "آن سال" شهریور به تهران رفته بودیم و خانه ای که در آن سکونت داشتیم با درب "اوین" اندکی فاصله داشت. آن سالها منطقه اوین بسیار ساکت و به تعبیری ییلاقی بود. شنیده بودیم چند هفته ای است که ملاقات ها را قطع کرده اند اما نمی دانستم شبهایی که به راحتی سر روی بالش می گذارم و به دنیای رویاها می روم در چند قدمی دارد فاجعی ای رخ می دهد، آدمهایی دارند جان می دهند و ما به "روزمرگی" مشغول...می خواستم شهریور که می رسد چند کلمه ای بنویسم، برای مادرانی که اجازه "گریستن" هم نداشتند، برای فرزندانی که محل گور مادر و پدر را از آنان دریغ کردند و برای کودکانی که خیال می کردند "مامان" به سفر رفته و همین روزها با دستانی پر از هدیه برمی گردد. اما نتوانستم بنویسم. هر چه کردم احساسم را در قالب "واژه" بریزم نشد. تا اینکه چند شب پیش وبلاگ با ارزش گلناز را پیدا کردم. این دوست نادیده با زیباترین کلمات، احساسش را نوشته بود . شعرش را بارها خواندم و لذت بردم. اینک مطلب "هسته های خرما" را از وبلاگ گلناز در اینجا می آورم و ممنونم که اجازه داد آن را در اینجا نقل کنم:

"نامت را می یابم . میان 4484 نام دیگر . تنها چند کلمه ، گرایش سیاسی ات ، روز و نحوه ی اعدام ات ، سن ات و محل تولد .شوکه می شوم . انگار نه انگار که هفده سال گذشته است .  از تو تنها همین چند کلمه باقی مانده است . ننوشته اند که روزی که اعدام ات کردند چهارماه بود که محکومیت 6 ساله ات به پایان رسیده بود . ننوشته اند که سه ماه بعد از اعدام ات خبرت را آورند و چمدان ات را پس دادند . ننوشته اند که کودک 5 ساله ات بهانه ات را می گرفت . هم او که در زندان به دنیا آوردیش و تا یک سالگی همانجا نگه اش داشتی . عاشق اش بودی آخر . یادگار مردی بود که چهار سال قبل از تو به سرنوشت ات دچار شده بود . ننوشته اند که اجازه ی برگزاری هیچ گونه مراسمی را نداشتیم .

از تو برای من تنها  کیف پولی که همانجا با پاکت شیر درست و گلدوزی اش کرده ای یادگار مانده است و یک دستبند که با هسته های خرما ساخته ای  و تصویری محو از زنی که پشت شیشه ی کابین می نشست و صدای زنگ دار ش را با گوشی تلفن به این سو می فرستاد . می خندید و قربان صدقه ام می رفت  و دست خط ات در حاشیه ی چند کتاب و خاطراتی که آنان که همبند ات بودند و آزاد شدند از تو تعریف می کنند . که چقدر ماه و مهربان بودی و به همان اندازه غد و کله شق . می گویند غدی و کله شقی ام را از تو به ارث برده ام و رنگ موهایم و فرم ابروها و لب هایم .

شنیده ام قرار است استخوان های پوسیده ی یاران ات را ساماندهی کنند یا به جای سنگ قبر درخت و چمن بر رویتان بکارند و تاب و سرسره ، تا در آن کودکان گرگم به هوا بازی کنند و  دیگران هم فراموش کنند که کودک تو چگونه به دنیا آمد و کودکی من و هزاران مثل من چگونه در راهرو های اوین گم شد .

اسم ات را که دیدم دلم هری ریخت . درست مثل اولین بار که قبر ات را دیدم . 7 سال پیش . دو روز تمام با هیچ کس حرف نزدم و پایان روز دوم همه ی بغض ام را در شعری ریختم که زیر این نوشته خواهم آورد .
اسمت را که دیدم شوکه شدم و همانگاه نفسی راحت کشیدم . تو را تیر باران کرده اند . همیشه دلهره ام این بود که همچون بسیاری حلق آویز شده باشی . این اواخر دیگر شده بود کابوس ام نحوه ی اعدام تو و جرات هم نداشتم از کسی بپرسم و باز داغ دل ها را تازه کنم . تیر باران شاید از حلق آویز بهتر باشد . کمتر عذاب کشیده ای . تنت ات از گلوله سوخته است اما تقلا نکرده ای . درد ات تنها چند ثانیه بود نه چند دقیقه . احمقانه است ولی برایم خیلی مهم بود که چگونه اعدام شده ای .

هسته های خرما
ریسه شد در یک نخ
صیقلی ، صاف ، سیاه
شاید هم قهوه ای سوخته است
دانه های دستبند
میشی ِ چشمانت
پاکی دستانت
تابش عینک توست
دانه های دستبند
یادگار غم و تنهایی توست
دانه های دستبند
محبس رنج آور توست
ظلم بر سینه ی توست
مرگ پر کینه ی توست
دانه های دستبند
دانه های اشک الماسی توست
دانه های دستبند
هسته های خرما
یاد سرسختی توست

نخ دستبند پاره
دانه ها پخش و پلا
تا که شاید روزی
روید
از هر هسته
یک درخت خرما

1/ آبان/1377

  

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 23:2  توسط علی   | 

ملی؟

آن روزها، "ایران"، یک نام خانوادگی هم پیدا کرده بود و شده بود "ایران اسلامی". آوردن نام "ایران" به تنهایی، معادل آن بود که برادران و خواهران متعهد و مکتبی، برچسب "ورشکسته ملی گرا" را به پیشانیت بچسبانند. آخر آن روزها بر در و دیوار می نوشتند:"ملی گرایی خلاف اسلام است." اشعار فردوسی را از کتاب های درسی حذف می کردند. نام پارلمان را از مجلس شورای "ملی" به مجلس شورای "اسلامی تغییر می دادند و حتی نام شرکت "هواپیمایی ملی ایران" را نیز تحمل نمی کردند و آن را به هواپیمایی جمهوری "اسلامی" تغییر دادند. حجت الاسلام رحیمیان رییس بنیاد شهید در مصاحبه ای با هفته نامه "صبح" با افتخار می گفت که طبق پژوهش های آماری در وصیتنامه شهدا، "صفر درصد" از آنها به نیت دفاع از "ایران" به جبهه رفته اند و در عین حال از اینکه در تلویزیون برنامه ای ساخته شده به نام "صبح بخیر ایران " انتقاد می کرد که چرا اول صبح هی "ایران ایران" می کنند! بگذریم از اینکه صادق خلخالی می خواست نام خلیج فارس را به خلیج اسلامی تبدیل کند...

بیش از دو دهه از "آن روزها" می گذرد. ناگهان همان آدمها به جای طبل "اسلام" بر طبل "ایران" می زنند. در هفته دفاع مقدس بیش از آنکه "ای لشکر صاحب زمان" پخش کنند، از سرود "ای ایران" بهره می برند. پرونده اتمی را پرونده"ملی" نام می نهند و سال ۱۳۸۴ را سال همبستگی "ملی" می خوانند. سپاه و بسیج که روزگاری "جند الله" بودند به حافظان امنیت "ملی" تبدیل می شوند و یکی از سربازان امام زمان می شود رییس شورای عالی امنیت "ملی". صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم که شده "رسانه ملی" و خلاصه آنکه "ایران" بی هیچ لقبی عزیز می شود. و اینها همه از عواقب خرج کردن بی حساب از کیسه اسلام است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 19:22  توسط علی   | 

زبان غیردیپلماتیک

به زبان دیپلماتیک سخن گفتن را دیپلمات ها و آنانی که سروکارشان با دیپلماسی است می آموزند اما امان از آن وقتی که فردی تصور کند با همان زبانی که شبها برای "حاجیه خانوم" تحلیل ارائه می فرماید، می شود در عرصه رسانه های بین المللی هم سخن گفت. بیچاره مترجمین که برای ترجمه این اراجیف چه می کشند! چند نمونه از این افتضاحات را به عنوان مثال می آورم:

در  ابتدای ریاست جمهوری بیل کلینتون یکی از عالیمقامان با اشاره به قانون تحریم های ایران که به امضای کلینتون رسیده بود گفت:" صهیونیست ها زیر پای این جوانک، پوست خربزه انداخته اند!" یا مدتی پیش و در بحبوحه پرونده اتمی، آقای سخنگوی وزارت خارجه که باید بیش از همه فن بیان دیپلماتیک بداند به اروپایی ها توصیه می کرد که "دبه در نیاورید!" و وقتی یکی از خبرنگاران گفت سوالش درباره مسائل اتمی نیست و میخواهد درمورد مسائل نظامی بپرسد، برای نشان دادن تعجبش گفت: " یا ابالفضل العباس!!"

اما دسته گل آخری را جناب لاریجانی به آب داده و فرموده: "با نشان دادن « لولو» ی شورای امنیت، مردم ایران رو به قبله نمی شوند.!" نشریه نیوزویک هم ظاهرا این جمله فلسفی و ثقیل را اینگونه ترجمه کرده: " علی لاریجانی گفته است که اگر شورای امنیت مثل موجوداتی که بچه ها را می ترسانند ظاهر شود، مردم ایران به سوی قبله مسلمانان جهان دراز نمی کشند.!!!" البته ظاهرا ترجمه نشریه اسپانیایی ال پاییس جذاب تر است: "علی لاریجانی گفت که اگر شورای امنیت چیز ترسناکی را هم به ایرانیان نشان دهد، باز هم مردم ایران به سوی عربستان سعودی نمی خوابند!!!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 22:24  توسط علی   | 

از آنچه رفته حکایت...

"در عمليات كربلاي5 که ما مارش پيروزي مي‌زديم، در عمل براي پيشروي سه كيلومتري حدود سي هزار شهيد داديم...در عمليات خيبر نيروهاي ما روي يك درياچه باتلاق به سرعت 18 كيلومتر پل زدند تا بتوانند دو جزيره كوچك را در آن درياچه تصرف كنند اما در واقع اين فتح فاقد ارزش نظامي بود..."

آنچه خواندید، بخشهایی بود از مصاحبه معاونت سابق لجستیکی فرماندهی کل قوا. دیروز در تلویزیون شنیدم  آقایی که داشت آمار شهدای جنگ را می داد، از "۳۷ هزار دانش آموز شهید" سخن می گفت. با خودم گفتم این یعنی ۳۷ هزار شهید زیر ۱۸ سال، این یعنی ۳۷ هزار نوجوان به خاک خفته، این یعنی ۳۷ هزار مادر عزادار که به جای انتظار بازگشت فرزندش از مدرسه باید پشت در "ستاد معراج شهدا" آرزو کند که تکه ای از جنازه فرزند را تحویل بگیرد. ۳۷ هزار دانش آموز شهید معادل ۱۰ سال ورودی دانشگاه ها در رشته پزشکی است... مطمئن باشید شهر های نابود شده روزگاری ساخته می شوند اما نیروی انسانی عظیمی که در جنگ به خون نشست یا در بازیهای خونین سیاسی جان داد یا آواره شد، هیچگاه، هیچگاه باز نخواهد گشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 21:59  توسط علی   | 

پیاز و شلاق

در روزگار قدیم، مردی خطاکار به تحمل شلاق محکوم شد. قاضی برای رعایت شآن وی، حکم کرد که فرد محکوم یا می تواند شلاق را تحمل کند یا آنکه چند کیلو "پیاز" بخورد! مرد محکوم با خود اندیشید که خوردن پیاز هر قدر هم که تند باشد قابل تحمل تر از ضربات شلاق است. روز اجرای حکم، یک گونی پر از پیاز آوردند تا مرد آنها را بخورد.بعد از خوردن ۱۰-۱۵ تا پیاز، مرد که تحملش تمام شده بود فریاد می زد که دیگر نمی توانم! قاضی که شاهد ماجرا بود دستور داد که مابقی مجازات را با زدن شلاق اعمال کنند. نتیجه آنکه مرد که به خیال خودش می خواست زرنگی کند هم پیاز را خورد و هم شلاق را!

به قول عمران صلاحی،"حالا حکایت ماست!"  آقای علی لاریجانی چند ماه پیش و از موضع منتقد مذاکرات هسته ای گفته بود که در این مذاکرات مروارید غلتان دادیم و آبنبات گرفتیم! با قطعنامه اخیر شورای حکام آژانس بین المللی انرژی اتمی، همین آبنبات را هم از ما خواهند گرفت و یک تو سری هم ضمیمه اش می کنند! ۲ سال پیش می خواستیم هم چرخه سوخت داشته باشیم و هم تضمین های امنیتی از اروپا و آمریکا بگیریم، امروز از تضمین های امنیتی و اقتصادی که خبری نیست هیچ، حق داشتن چرخه سوخت را هم نمی پذیرند. آنانی که تصور می کنند قطب عالم امکان هستند و با همان لحنی که می شود عوام الناس را فریفت به پای میز مذاکره می روند،محکومند که هم پیاز را بخورند و هم شلاق را! ( تا سهم من و شما از این پیاز ها و شلاق ها چه باشد!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 20:19  توسط علی   |