۳۱ شهریور را در ایران سالروز گرامیداشت "هفته دفاع مقدس" می نامند، آن را تبریک گفته و به یاد شهیدان و جانباختگان آن جنگ هشت ساله مراسمی برپا می کنند. تا اینجای کار هیچ مشکلی نیست و این امری مرسوم در سراسر دنیا ست که خاطره رزمندگانشان را عزیز دانسته و آن را به نسلهای بعد منتقل کنند. اما ای کاش به جای ۳۱ شهریور که آغاز یتیم شدن و معلول شدن و شهید شدن و نابودی و ویرانی و فلاکت بود، روز بهتری مثل ۳ خرداد سالروز آزادسازی خرمشهر را برای گرامیداشت خاطره جنگ ۸ ساله بر میگزیدند. روز آغاز آنهمه بدبختی و مصیبت که تبریک گفتن ندارد. باید چنین روزی را تسلیت گفت و به عنوان سراغاز روزهایی سیاه در تاریخ این ملک بلازده نوشت.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 12:10  توسط علی
|
آقای رییس جمهور به قلب بلاد کفر رفت، با بوش و شارون جنایتکار در یک قاب عکس قرار گرفت، در برابر موهای مشکی و هوس انگیز(!) خبرنگار ارشد سی ان ان نشست و با تاکید بر مردمسالاری دینی حتی یک بار هم از ایده "حکومت اسلامی " نگفت تا ما خوابزدگان را با معنای "مصلحت نظام" آشنا کند. شناخت ماهیت جمهوری اسلامی بدون درک مفهوم "مصلحت" ناقص است!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 11:53  توسط علی
|
"به خدا سوگند حتی اگر به اندازه کلاهم جای ماندن در این سرزمین داشته باشم، می مانم و مقاومت می کنم."
سالگرد به خون نشستن شیر پنجشیر است... سلام فرمانده!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 10:45  توسط علی
|
نیمه شب نوزدهم شهریور ۵۸ مردی از میان ما رفت که به تعبیر آن روزنامه نگار تبعیدی، "لنگر تعادل" بود. انسانی که آیت الله خمینی او را "ابوذر زمان" نامید و مسعود رجوی او را "پدر" خطاب کرد. جایش چه قدر خالی ست تا با آن کلام برنده و مهربانش برایمان از "عدالت" بگوید و از "آزادی". هم فرزندان "مکتبی" را مسلمان بداند و هم فرزندان "مجاهد" را. کسی را تکفیر نکند و خدایش رحمان و رحیم باشد. به جای آنکه شب و روز آیات جهاد و قتال بخواند برایمان از رحمت بی منتهایش بگوید...
دیوارهای اوین هنوز هم به صلابتت و به مهربانیت، به استواریت در راه حق و به شکیبائیت شهادت می دهند. خوشا به حال در و دیوارهای آن سلول های تنگ و نمدار که میزبانیت کردند و چقدر مقرب درگاه الهی بودی که رفتی... خوشا به حالت که رفتی تا نبینی که...
آقا سید محمود طالقانی! چه قدر جایت خالی ست...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 19:40  توسط علی
|
مرگ ۱۱ ایرانی درپی ابتلا به وبا، موجی از وحشت ملی به راه انداخت تا آنجا که سبزیکاران را ورشکست کرد و فروشندگان آب معدنی را ثروتمند! آنچه موجب شگفتی می شود این است که آیا برای ما ایرانیان مرگ ۱۱ نفر اینقدر نگران کننده بوده؟ چرا زمانی که ۲۰ هزار نفر در سال در نمایش جنون آمیز رانندگی در جاده های غیر استاندارد با اتومبیل های غیر ایمن جان می دهند نگران نمی شویم؟ چرا روزگاری که هزار هزار جوان ایرانی در سودای گشودن راه قدس از کربلا بر خاک می افتادند صدایمان در نمی آمد؟ و چرا برای مرگ آرام و بی صدای هزاران معتاد و مبتلا به ایدز کسی اطلاعیه صادر نمی کند؟ آیا باید باور کنم در این دیار طوفانزده، جان آدمی دارای ارزش شده؟ آیا اینهمه سر و صدا برای کنترل وبا ناشی از ارزش یافتن این جان بی مقدار بوده است؟ آیا انسان، صرفا به دلیل انسان بودنش قابل احترام شده؟؟
من باور نمی کنم. ما به زندگی در شرایط فاجعه آمیز خو کرده ایم. اگر وبا هم ۲-۳ ماه دیگر ادامه یابد با آن همانگونه برخورد می کنیم که با زندگی در تهران.میلیونها انسان بالغ و ظاهرا عاقل بر روی بمبی زندگی می کنند که هر لحظه امکان انفجار دارد، هوایش قابل تنفس نیست، آبش کثیف است ولی آپارتمان های شیکش متری چند میلیون تومان به فروش می رسد!! وای بر ما که "فاجعه" برایمان به امری عادی و روزمره درآمده...
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 12:2  توسط علی
|
چند روز پیش و در پی گسترش بیماری وبا، در یکی از برنامه های تلویزیون، آقایی داشت نحوه انتقال وبا و چگونگی جلوگیری از گسترش آن را توضیح می داد. مهمترین بخش توصیه های این کارشناس، آموزش چگونگی شستشوی مقعد و دست بعد از.... بود. بلافاصله بعد از این گزارش، خبرنگار دیگری به میان مردم رفته بود و از آنها در مورد "حق ملت عظیم الشان ایران در برخورداری از فناوری اتمی" می پرسید! لحظه ای با خود اندیشیدم مردمی که هنوز باید نحوه شستن مقعدشان را از طریق رسانه ملی بیاموزند چگونه می توانند از "حق" خود سخن بگویند...
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 11:45  توسط علی
|